بخشش

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد.

روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود. بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد. زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت.

او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.

بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت: «خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى...

تکنولوژی در خدمت کم کاری!

دیروز رفته بودم بانک و با موضوعی رو به رو شدم که جالب است. بانک مورد نظر یکی از شعبه های بانک صادرات است که همیشه مملو از جمعیت بود و در جلوی هر باجه ای تعداد زیادی از مشتربان می ایستادند و با گذاشتن فیش ها و یا اشیای دیگر برای خود نوبت می گرفتند. به علت ازدحام مقابل باجه ها هم سرعت کارمندان بالا بود و سعی می کردند مشتریان را سربعتر راه بی اندازند. حدود 2 ماه است که به این شعبه نرفته بودم. دیروز متوجه شدم که بانک مورد نظر به دستگاه صدور نوبت دهی الکترونیکی مجهز شده است. جلوی هر باجه فقط یک نفر ایستاده بود و مشتریان بر روی صندلی ها نشسته و منتظر اعلام نوبت خود توسط کامپیوتر بودند. ظاهر امر بسیار خوب بود اما پس از مدتی متوجه نکته ای شدم. برخلاف همیشه که کارکنان سعی می کرند  کار مشتربان را سریع انجا دهند، دیروز با خیال راحت برای همان امور زمان بسیار بیشتری صرف می کردند و حتی پس از انکه کار یک مشتری به پایان می رسید برای اعلان شماره، چند دقیقه ای را معطل کرده و به امور دیگری مانند صحبت با یکدیگر می گذراندند. از آنجایی که دیگر ازدحامی در مقابل باجه ها نبود، مدیریت هم متوجه ای کم کاری آنها نشده بود.

با یک حساب سر انگشتی به راحتی می شد حدس زد که با ادامه همین روند، راندمان بانک نسبت به قبل از بکارگیری سیستم نویت دهی الکترونیکی بسیار کاهش خواهد یافت.

چه خوب است قبل از بکار گیری هر تکنولوژی در محیط کار، امکان استفاده های نادرست از آن نیز مورد بررسی قرار گیرد.

نکته:

اگر با مورد مشابهی مواجه شدید اینجا ذکر کنید می تواند نمونه خوبی برای بررسی میزان سوء استفاده از این تکنولوژی باشد

جواب سوال

برخی دانشجوها پرسیده اند که نمرات با میان ترم بوده است با نه. بله این نمره جمع کل نمرات میان ترم، پایان ترم و پروژه است. کسانی که میان ترم نداده اند و یا نمره میان ترمشان کمتر از پایان ترم بوده است، هر درصدی که از نمره پایان ترم کسب کرده اند به همان میزان از نمره میان ترم سهم برده اند.

نکته ای قابل تامل

نکته ای توجه ام را به خود جلب کرده است که احساس می کنم مطرح کردن ان با شما دانشجوبان خالی از لطف نیست

معمولا پس از انجام هر امتحانی گروهی از دانشجویان که موفق به کسب نمرات قابل قبولی نشده اند، به جای انکه سعی در یافتن ایراد خود بکنند و تلاش نمایند تا با برطرف کردن ریشه مشکل عدم موفقیت، راه را برای موفقیتهای آینده باز کنند، با استفاده از اصل فرافکنی، سعی دارند تا عوامل خارجی را دلیل عدم موفقیت خود جلوه دهند.

برخی از انها به نوع سوالات و برخی دیگر در کل به مفاهیم درسی اعتراض دارند.

برای نمونه عده ای ادعا کرده اند که جواب پروژه استراتژیک گروه دوم که استفاده از استراتژی "کاهش" بوده است، کامل واضح بوده و بنابراین آنها به فکر ارائه استراتژی هایی فراتر  از ان برامده اند!!!

جواب این عزیزان این است که اگر شما مطالب درسی را درست و کامل فرا گرفته بودید می دانستید، استفاده از استراتژی کاهش در شرایطی که آن را لازم الاجرا میکند، می تواند نه تنها جلوی زیانهای بیشتر را بگیرد، بلکه سود اور باشد و اصرار شما بر ادامه رقابت با هر نوع استراتژی دیگری چیزی جز ضرر بیشتر و نهایتا شکست مطلق ندارد.

برخلاف نظر شما استفاده از این استراتژی به معنای تسلیم شدن و انجام ندادن هیچ کاری نیست. خروج از یک بازار خود شامل مراحل و کارهای بسیار زیادی می شود و حتی زمان بندی آن نیز می تواند تاثیر زیادی بر نتیجه موفقیت آمیز آن داشته باشد.

عدم آگاهی و دقت شما در درک این استراتژی به معنای ان نیست که اگر مدیری از ان استفاده کند در حقیقت هیچ کاری نکرده است.

شرکت نکردن مرتب در کلاس درس، نخواندن مطالب، گوش نکردن به مطالب تدریس شده در کلاس، دلیل اشتباهات شماست نه مفاهیم تدریس شده و سوالات امتحانی.

اول قدم برای موفقیت قبول اشتیاهات است. تا انها رانپذیرید هیچ اصلاحی در کار نخواهد بود. این درد جامعه مدیریتی ماست.

مدیران اینده از دل همین دانشگاهها خارج می شوند، اگر چنین روشی را با خود حمل کنید. در اینده تبدیل به مدیری خواهید شد که تنها به فکر پاک کردن صورت مساله و انکار اشتباهات و تخلفات است،  امروز شما چنین مدیرانی را مواخده می کنید اما فردا خود شما یکی از انها خواهید بود وقتی امروز نمی پذیرید نحوه عملکرد اشتباه شما در طول ترم منجر به این نمرات شده است.

پروژه ام ای اس

اسامی زیر متعلق به دانشجویانی است که به علت دادن پاسخ کامل به پروژه امتحانی، بدون در نظر گرفتن دیگر موارد، موفق به کسی نمره ۲۰ در امتحان درس سیستم های اطلاعاتی شدند:

۱- مهدی کبریتی

۲- احمد حسین زاده

۳- فاطمه بوستانیان

۴-محمدرضا نایب زاده

۵- سارا شه روان

۶- راحله نیک روش

۷-فهیمه فعال

۸-مهتاب علی زاده

ضربدر

متن حكايت

مهندسي بود كه در تعمير دستگاه هاي مكانيكي استعداد و تبحر داشت. او پس از 30 سال خدمت صادقانه با ياد و خاطري خوش باز نشسته شد. دو سال بعد، از طرف شركت درباره رفع اشكال به ظاهر لاينحل يكي از دستگاه هاي چندين ميليون دلاري با او تماس گرفتند. آنها هر كاري كه از دستشان بر مي آمد انجام داده بودند و هيچ كسي نتوانسته بود اشكال را رفع كند.

بنابراين، نوميدانه به او متوسل شده بودند كه در رفع بسياري از اين مشكلات موفق بوده است. مهندس، اين امر را به رغبت مي پذيرد. او يك روز تمام به وارسي دستگاه مي پردازد و در پايان كار، با يك تكه گچ علامت ضربدر روي يك قطعه مخصوص دستگاه مي كشد و با سربلندي مي گويد: «اشكال اينجاست!»

آن قطعه تعمير مي شود و دستگاه بار ديگر به كار مي افتد. مهندس دستمزد خود را 50000 دلار معرفي مي كند. حسابداري تقاضاي ارائه گزارش و صورتحساب مواد مصرفي مي كند و او بطور مختصر اين گزارش را مي دهد: «بابت يك قطعه گچ: 1 دلار و بابت دانستن اينكه ضربدر را كجا بزنم: 49999 دلار»


نکته: برای انجام کارهای بزرگ دانش مهمتر از داشتن وسایل و ابزار پیشرفته است

جواب سوال دانشجو

یکی از دانشجویان خواسته بود تا حذفیات سیستم را درون ویلاگ بگذارم. از انجایی که منظور دانشجوی مورد نظرازسیستم، مشخص نیست که درس سیستم های اطلاعاتی یا درس تجزیه و تحلیل سیستم است به هر دو درس اشاره می کنم:

1- درس سیستم های اطلاعاتی فصلهای امتحام میان ترم یعنی اول، دوم و سوم حذف شده اند

2- درس تجزیه و تحلیل سیستم هیچ مطلبی حذف نشده است. همه فصول در امتحان پایان ترم هست.

زنی در فرودگاه

یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید.

او برروی یک صندلی دسته‌دارنشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند .وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.» ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد: «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! او حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد!! از خودش بدش آمد … یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.

آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد…

در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

- چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند…
سنگ … پس از رها کردن!
حرف … پس از گفتن!
موقعیت… پس از پایان یافتن!
و زمان … پس از گذشتن

فرار از زندگی

 
روزی شاگردی به استاد خویش گفت: استاد می خواهم یکی از مهمترین خصایص انسان ها را به من بیاموزی؟استاد گفت: واقعا می خواهی آن را فرا گیری؟شاگرد گفت: بله با کمال میل. استاد گفت: پس آماده شو با هم به جایی برویم. شاگرد قبول کرد. استاد شاگرد جوانش را به پارکی که در آّن کودکان مشغول بازی بودند، برد. استاد گفت:....

خوب به مکالمات بین کودکان گوش کن. مکالمات بین کودکان به این صورت بود:
-الان نوبت من است که فرار کنم و تو باید دنبال من بدوی.
-نخیر الان نوبت توست که دنبالم بدوی.
-اصلا چرا من هیچوقت نباید فرار کنم؟
و حرف هایی از این قبیل...

استاد ادامه داد: همانطور که شنیدی تمام این کودکان طالب آن بودند که از دست دیگری فرار کنند.انسان نیز این گونه است. او هیچگاه حاضر نیست با شرایط موجود رو به رو شود و دائم در تلاش است از حقایق و واقعیات زندگی خود فرار کند و هرگز کاری برای بهبود زندگی خود انجام نمی دهد. تو از من خواستی یکی از مهم ترین ویزگی های انسان را برای تو بگویم و من آن را در چند کلام خلاصه میکنم: تلاش برای فرار از زندگی.


جنایت کار و میوه فروش

 
جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پر گرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود.

او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند.

دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: بخور نوش جانت، پول نمی خواهم سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد.

میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند.

میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود.

او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید.

موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : "آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان". سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم .

هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت. بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد

System analysis- chapter 4

تجزیه و تحلیل سیستم

فصل چهارم

این یک داستان حقیقی است


در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد.
این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند.

سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.

یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد.

چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد،

کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد. کودک یک لحظه ایستاد و به تماشای ویلون‌زن پرداخت، مادر محکم تر کشید وکودک در حالیکه همچنان نگاهش به ویلون‌زن بود، بهمراه مادر براه افتاد، این صحنه، توسط چندین کودک دیگرنیز به همان ترتیب تکرار شد، و والدین‌شان بلا استثنا برای بردن‌شان به زور متوسل شدند.

در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت.

هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد.

جاشوا بل، دو روز قبل از نواختن در سالن مترو، در یکی از تاتر های شهر بوستون، برنامه‌ای اجرا کرده بود که تمام بلیط هایش پیش‌فروش شده بود، وقیمت متوسط هر بلیط یکصد دلار بود.

 نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

نتیجه: آیا ما در شزایط معمولی وساعات نا‌مناسب، قادر به مشاهده ودرک زیبایی هستیم؟ لحظه‌ای برای قدر‌دانی از آن توقف می‌کنیم؟ آیا نبوغ وشگرد ها را در یک شرایط غیر منتظره می‌توانیم شناسایی کنیم؟

یکی از نتایج ممکن این آزمایش میتواند این باشد،
اگر ما لحظه‌ای فارغ نیستیم که توقف کنیم و به یکی از بهترین موسیقیدانان جهان که در حال نواختن یکی از بهترین قطعات نوشته شده برای ویلون، است، گوش فرا دهیم ،چه چیز های دیگری را داریم از دست میدهیم؟

دانشگاه

دانشگاه تمام استعدادهای افراد از جمله بی استعدادی آنها را آشکار می کند

                                                                                            انتوان چخوف