یعقوب لیث نماد میهن پرستی
یعقوب، فرزند لیث، رویگر زادهای سیستانی، از اهل قریه قونین بود که در جوانی به همراه برادرانش: عمرو و علی، در عیاریها و شبگردیهای شهر شرکت میجست. در روزگار یعقوب و به ویژه در زادگاهش سیستان؛ که خاطره پهلوانیهای خاندان زال و سام نریمان در اذهان مردم هنتوز زنده بود، خاطر رویگر زاده جوان و عیار پیشه، که متأثر از قصههای رستم و جنگجوییهای پهلوانیاش بود، از همان ایام جوانی، پتک و چکش رویگری را کنار نهاد و شمشیر و سلاح جنگاوری بر گرفت.
درباره یعقوب لیث کتابها و روایتهای زیادی تا کنون منتظر شده است که وجه مشترک تمامی آنها تاکید بر میهن پرستی و مردانگی وی است. یعقوب را پدر زبان فارسی پس از اسلام نامیده اند چرا که وی پس از رسیدن به قدرت و آزاد سازی بخشهای گشترده ای از خاک ایران از چنگال خلیفه عرب عباسی، زبان فارسی را به عنوان زبان رسمی ایران زمین معرفی کرد و فرمان داد تا تمامی مکاتبات دولتی به جای زبان عربی، به زبان فارسی انجام شود.
یعقوب لیث ، رویگرزاده سیستانی ، فرزند آزاده و دلاور ایران در سال 261 ه.ق برای تسخیر بغداد و یکسره کردن کار عباسیان ، عازم غرب شد. در مدت کمی سراسر خوزستان را به تصرف دراورد و به سرعت خود را به شهر "شوش" رساند. پیشروی سریع یقوب اساس لرزان حکومت عباسیان را بیش از پیش دچار تزلزل ساخت. معتمد خلیفه ی عباسی که توان مقابله با این دلاور سیستانی را در خود نمی دید، تنها به صدور فرمانهایی مبنی بر تکفیر و لعن یعقوب لیث می پرداخت تا مگر او را از خیال تصرف بغداد منصرف کند. اما یعقوب که خراسان تا بلخ و هرات و کرمان و سیستان و فارس و خوزستان و بخشی از طبرستان را از یوغ بردگی اعراب درآورده بود ، خیال یکسره کردن کار را داشت و می خواست سر تا سر ایران زمین از استقلال و ازادی برخوردار شود.
آزاد شدن ایران خاوری از سلطه عربان یعقوب لیث مبارز خستگی ناپذیر راه تجدید استقلال ملی ایران و قهرمان ملی میهن كار آزادكردن هرات، بامیان، بلخ، كابل، غزنه و بُست از سلطه عرب را نهم فوریه سال867 مصادف با 20 بهمن تكمیل كرد. یعقوب در طول یازده سال بعد نیشابور، گرگان، كرمان، فارس و خوزستان را هم از چنگ عرب خارج ساخت و سپس در ساحل دجله (دیرالعاقول) با خلیفه عباسی به جنگ پرداخت. یعقوب درخوزستان براثر بیماری قولنج درگذشت و درتیسفون مدفون شد.
هنگامی که شاعری مدیحه سرا به شکرانه ی پیروزی های یعثوب لیث ، برای خوشامدگویی او قطعه شعری به زبان تازی می سراید و در پیشگاه او می خواند ، این پهلوان سیستانی که در سرش تنها سودای عشق به ایران بود ، در پاسخ به او می گوید:"سخنی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟"
در زمان بیماری، فرستاده ی خلیفه زمانی به خدمت یعقوب لیث رسید تا پیشنهاد خلیفه را به وی عرصه کند. خلیفه عباسی پیشنهاد متارکه جنگ داده و در صورت عقب نشینی لشگر ایران قول به رسمیت شناختن حکومت خراسان و سیستان را برای یعقوب داده بود. یعقوب پیام خلیفه را شنید و آنگاه دستور داد تكه نان و پیازی در كنار شمشیر او كه بر بالینش بود نهادند و در حالیكه چشمانش می درخشید دست پیش برد ، قبضه شمشیر را در میان انگشتان خود فشرد و با آوایی رسا و گیرا گفت: " از جانب من به خلیفه ی تازی بگوی من مردی رویگرزاده ام و از پدر رویگری آموخته ام ، و خوراك من نان جوین و تره و پیاز بوده است ، و این پادشاهی و گنج و خواسته ، از سر عیاری و شیرمردی به دست اورده ام ، نه میراث پدر یافته ام و نه از تو دارم ؛ من به قوت دولت زور بازو ، كار خود را به این درجه رسانیده ام و داعیه چنان دارم كه تا خلیفه را مقهور نگردانم از پای ننشینم. اگر مُردم كه خلیفه از آسیب من آسوده شده است و اگر از بستر بیماری برخاستم ، حكم میان من و خلیفه این شمشیر است...اگر آرزوی من میسر شد و ایران ازاد گشت فبها ، و الا نان كشكین و حرفه ی رویگری برقرار است...تا آنچه گفتم به جای آورم ، یا با نان جوین و پیاز و تره بسازم..."
ن
از سرزمین خود با شجاعت دفاع کرد و در این راه کشته شد .عده ای او را از اجداد کرد
ها يا لر ها می دانند.