یعقوب لیث نماد میهن پرستی

یعقوب، فرزند لیث، رویگر زاده‏ای سیستانی، از اهل قریه قونین بود که در جوانی به همراه برادرانش: عمرو و علی، در عیاریها و شبگردیهای شهر شرکت می‏جست. در روزگار یعقوب و به ویژه در زادگاهش سیستان؛ که خاطره پهلوانیهای خاندان زال و سام نریمان در اذهان مردم هنتوز زنده بود، خاطر رویگر زاده جوان و عیار پیشه، که متأثر از قصه‏های رستم و جنگجوییهای پهلوانی‏اش بود، از همان ایام جوانی، پتک و چکش رویگری را کنار نهاد و شمشیر و سلاح جنگاوری بر گرفت.

درباره یعقوب لیث کتابها و روایتهای زیادی تا کنون منتظر شده است که وجه مشترک تمامی آنها تاکید بر میهن پرستی و مردانگی وی است. یعقوب را پدر زبان فارسی پس از اسلام نامیده اند چرا که وی پس از رسیدن به قدرت و آزاد سازی بخشهای گشترده ای از خاک ایران از چنگال خلیفه عرب عباسی، زبان فارسی را به عنوان زبان رسمی ایران زمین معرفی کرد و فرمان داد تا تمامی مکاتبات دولتی به جای زبان عربی، به زبان فارسی انجام شود.

یعقوب لیث ، رویگرزاده سیستانی ، فرزند آزاده و دلاور ایران در سال 261 ه.ق  برای تسخیر بغداد و یکسره کردن کار عباسیان ، عازم غرب شد. در مدت کمی سراسر خوزستان را به تصرف دراورد و به سرعت خود را به شهر "شوش" رساند. پیشروی سریع یقوب اساس لرزان حکومت عباسیان را بیش از پیش دچار تزلزل ساخت. معتمد خلیفه ی عباسی که توان مقابله با این دلاور سیستانی را در خود نمی دید، تنها به صدور فرمانهایی مبنی بر تکفیر و لعن یعقوب لیث می پرداخت تا مگر او را از خیال تصرف بغداد منصرف کند. اما یعقوب که خراسان تا بلخ و هرات و کرمان و سیستان و فارس و خوزستان و بخشی از طبرستان را از یوغ بردگی اعراب درآورده بود ، خیال یکسره کردن کار را داشت و می خواست سر تا سر ایران زمین از استقلال و ازادی برخوردار شود.

آزاد شدن ایران خاوری از سلطه عربان یعقوب لیث مبارز خستگی ناپذیر راه تجدید استقلال ملی ایران و قهرمان ملی میهن كار آزادكردن هرات، بامیان، بلخ، كابل، غزنه و بُست از سلطه عرب را نهم فوریه سال867 مصادف با 20 بهمن تكمیل كرد. یعقوب در طول یازده سال بعد نیشابور، گرگان، كرمان، فارس و خوزستان را هم از چنگ عرب خارج ساخت و سپس در ساحل دجله (دیرالعاقول) با خلیفه عباسی به جنگ پرداخت. یعقوب درخوزستان براثر بیماری قولنج درگذشت و درتیسفون مدفون شد.

هنگامی که شاعری مدیحه سرا به شکرانه ی پیروزی های یعثوب لیث ، برای خوشامدگویی او قطعه شعری به زبان تازی می سراید و در پیشگاه او می خواند ، این پهلوان سیستانی که در سرش تنها سودای عشق به ایران بود ، در پاسخ به او می گوید:"سخنی که من اندر نیابم چرا باید گفت؟"

در زمان بیماری، فرستاده ی خلیفه زمانی به خدمت یعقوب لیث رسید تا پیشنهاد خلیفه را به وی عرصه کند. خلیفه عباسی پیشنهاد متارکه جنگ داده و در صورت عقب نشینی لشگر ایران قول به رسمیت شناختن حکومت خراسان و سیستان را برای یعقوب داده بود. یعقوب پیام خلیفه را شنید و آنگاه دستور داد تكه نان و پیازی در كنار شمشیر او كه بر بالینش بود نهادند و در حالیكه چشمانش می درخشید دست پیش برد ، قبضه شمشیر را در میان انگشتان خود فشرد و با آوایی رسا و گیرا گفت: " از جانب من به خلیفه ی تازی بگوی من مردی رویگرزاده ام و از پدر رویگری آموخته ام ، و خوراك من نان جوین و تره و پیاز بوده است ، و این پادشاهی و گنج و خواسته ، از سر عیاری و شیرمردی به دست اورده ام ، نه میراث پدر یافته ام و نه از تو دارم ؛ من به قوت دولت زور بازو ، كار خود را به این درجه رسانیده ام و داعیه چنان دارم كه تا خلیفه را مقهور نگردانم از پای ننشینم. اگر مُردم كه خلیفه از آسیب من آسوده شده است و اگر از بستر بیماری برخاستم ، حكم میان من و خلیفه این شمشیر است...اگر آرزوی من میسر شد و ایران ازاد گشت فبها ، و الا نان كشكین و حرفه ی رویگری برقرار است...تا آنچه گفتم به جای آورم ، یا با نان جوین و پیاز و تره بسازم..."

برادران ساعتچی ، نامداران ایرانی صنعت تبلیغات دنیا

شاید خیلی ها ندانند که بنیانگذاران شرکت معتبر و بین المللی “ساعتچی و ساعتچی” یعنی موریس و چارلز، ایرانی الاصل هستند. البته پدر این دو برادر در ایران متولد شده ولی موریس و چارلز در کشور عراق و در شهر بغداد به دنیا آمدند و بعد از مدتی هم به لندن مهاجرت کردند. در لندن بود که وارد کار تبلیغات سیاسی شدند و نقشی تاثیرگذار در موفقیت خانم مارگارت تاچر ایفا کردند و با این موفقیت نامشان در صنعت تبلیغات مطرح شد.

در ادامه می تونید متنی که به نقل از روزنامه سرمایه از این دو برادر منتشر شده رو مطالعه کنید و با فعالیتهای این دو برادر کارآفرین بیشتر آشنا شوید.


شاید باور کردنی نباشد که برادران ساعتچی (موریس و چارلز) توانستند برای اولین بار با یک کار تبلیغاتی سیاسی در گستره تبلیغات انگلستان خودی نشان بدهند و نام شرکت «ساعتچی و ساعتچی» را بر سر زبان ها بیندازند. تابلوی تبلیغاتی این شرکت با نوشته ای درشت با مضمون «کارگر کار نمی کند» که در تبلیغات سیاسی با نام پوستر ساعتچی معروف بود به فضای کاری جامعه انگلستان در اواخر دهه ۱۹۷۰ میلادی اشاره داشت.
در سال ۱۹۷۹ میلادی حزب محافظه کار مارگارت تاچر توانست با کمک این گروه تبلیغاتی در انتخابات پیروز شود. این موفقیت از سوی بسیاری از سیاستمداران دیگر دنیا نیز نادیده نماند. بوریس یلتسین نیز توانست با کمک برادران ساعتچی به عنوان اولین رئیس جمهوری دموکرات روسیه انتخاب شود. اوایل دهه ۱۹۸۰ میلادی روزهای طلایی پیشرفت برادران ساعتچی رقم خورد و از همان زمان رشد چشمگیر شرکت آغاز شد و توانست به جایگاه بزرگ ترین شرکت تبلیغاتی جهان دست پیدا کند.
برادران با استعداد ساعتچی در اوایل دهه ۱۹۷۰ میلادی کار خود را در انگلستان آغاز و به سرعت پیشرفت کردند. آنها سرخوشی آن دوران کاری خود را عمدتاً مرهون همکاری نزدیک با نخست وزیر وقت انگلستان بودند. اما دیری نپایید که سرعت رشد آنها شرایط را برای سقوط خودشان مهیا کرد چرا که جذب شرکت ها و موسسات دیگر به دلیل تعداد کم آنها بسیار مشکل شد. شرکت این دو برادر رفته رفته رو به ورشکستگی گذاشت و بدهی های شرکت افت چشمگیر ارزش سهام را به دنبال داشت.
اواسط دهه ۱۹۹۰ میلادی برادران ساعتچی این شرکت را ترک کردند. موریس در آن زمان توانست برخی مدیران شرکت ها یا مشتریان بزرگ از جمله «بریتیش ایرویز» را متقاعد کند که همراه آنها از شرکت خارج شده و آژانس جدیدی را تاسیس کنند. این دو برادر فعالیت های دیگری نیز خارج از عرصه تبلیغات داشته اند؛ موریس سخنگوی مجلس اعیان انگلستان است و چارلز مدیریت گالری هنری ساعتچی را برعهده دارد که مهد بسیاری از هنرمندان جوان انگلستان است. در سال ۱۹۹۵ این گروه جدید با چند شرکت بزرگ آمریکایی ادغام شد و نام خود را به «کوردیانت» تغییر داد. اما در ماه دسامبر سال ۱۹۹۷ از «کوردیانت» هم جدا شد و به طور مستقل با نام «ساعتچی و ساعتچی» به کار خود ادامه داد. این شرکت اگرچه امروز بزرگ ترین شرکت در صنعت تبلیغات دنیا نیست اما از برترین ها به شمار می آید.
«ساعتچی و ساعتچی» به سرعت فعالیت خود را در آمریکا گسترش داد به طوری که در حال حاضر نزدیک به سه چهارم درآمد این شرکت به فعالیت در این کشور اختصاص دارد. از بزرگترین مشتری های این شرکت می توان به «پروکتور و گمبل»، «تویوتا»، «دوپونت» و «سونی» اشاره کرد.

پوریای ولی، شاعری پهلوان

 پوریای ولی پهلوان، صوفی و شاعر ایرانی است که در ورزش‌های زورخانه‌ای پیشینه زیادی داشته است. تاریخ نگاران بر اساس طوماری قدیمی به جا مانده از دوره صفوی، او را از مردم سلماس و خوی دانسته‌اند. پوریای ولی در جوانی کشتی می‌گرفت و پیشه پوستین‌دوزی و کلاه‌دوزی داشت. در همان زمان جوانی، به شهرهای گوناگون آسیای میانه، ایران و هندوستان سفر کرد و همه جا کشتی گرفت و به پهلوانی نام یافت. درباره دگرگونی روحی پوریای ولی روایت‌های فراوان آورده‌اند. پوریای ولی در میان ورزشکاران ایران نمونه‌ای از اخلاق، پایمردی و جوانمردی است و نه تنها در مقام یک پهلوان، بلکه در مقام یک قدیس در میان مردم جایگاهی والا دارد. مقبرهٔ او در شهر خیوه ، ۲۵ کیلومتری جنوب شهر اورگنج مرکز استان خوارزم ازبکستان می‌باشد.

در زیر تعدادی از رباعیات پوریای ولی امده است که نشان دهنده دیدگاه وی است:

1. «گر مرد رهی ، به ره نظر باید داشت / خود را نگه از هزار خطر باید داشت در خانه دوستان چو گشتی محرم / دست و دل و دیده را نگه باید داشت »

2. تا بر سر نفس خود امیری مردی / گر بر دگری خرده نگیری مردی مردی نبود فتاده را پای زدن / گر دست فتاده را بگیری مردی  

پیرمرد و ارباب

دهقان پیر، با ناله می‌گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست. با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می‌بیند.

ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می‌کنی! مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!

دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم … اما … چیزی که هست، دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌ها را «دوتا» می‌بیند … ولی دختر من، این همه بدبختی را … !

پوران دخت؛ عدالتی بی همتا

پوران دخت، دختر خسرو پرویز، پس از مرگ پدر به عنوان سی امین شاه ساسانی تاج گذاری کرد. در تاریخ بلعمی امده است: چون وی به پادشاهی رسید عدل و داد فراوان کرد. جور و ستم دوران پدر را برگرفت. نامه ای نوشت وبک نسخه از ان را به تمامی شهر ها فرستاد. متن نامه ای وی پس از ترجمه به زبان فارسی روان اینچنین است:

"برای پادشاهی مرد بودن لارم نیست، عد ل و انصاف و سیاست داشتن لازم است. برای شکست سپاه دشمن، داشتن ارتش بزرگ و ابزار جنگی کافی نیست، فداکاری و جوان مردی لازم است. سپاه فداکار و جوانمرد نمی شود مگر به عدل و داد و انصاف شاه. پس مرد بودن یا زن بودن شاه مهم نیست، عدل و داد او مهم است و کشور را حفظ می کند. امیدوارم که عدل و دادی روا دارم که پیش از ان از کسی ندیده اید."

وی در اولین حکم حکومتی خویش، فرمان داد تا تمامی مالیاتهای اضافه ای را که در زمان پدرش خسرو پروِیز جمع کرده بودند به مردم باز گردانند. سپس صلیب مقدس رومیان را که در زمان پدرش در جنگی از رومیان ستانده بودند، به آنان باز پس داد. همچنین بی حرمتی به نژادهای دیگر را ممنوع کرد.

متاسفانه این ملکه عادل و با سیاست 16 ماه پس از آغاز حکومت عدالت محورش، بر اثر بیماری دیده از جهان فرو بست. حکومت وی مقارن با سال پایانی عمر حضرت محمد رسول ا... بود.

بازیگر یا فیلسوف

همه ما مرحوم حسین پناهی را از بازی در سربال آژانس دوستی می شناسیم. جوانی که به تازگی از اسپانیا امده بود و کسی معنای عمیق سخنان ظاهرا بی معنی او را درک نمی کرد. با خواندن سخنان مرحوم پناهی به این نتیجه رسیدم که شخصیت ایشان به نقشی که در آن سریال بازی کردند بسیار نزدیک بود. برخی از حرفهای حسین پناهی در ریز امده است، قضاوت با خواننده که او فیسلوفی بود غریب با بازیگری که  بعضي از اشخاص فكر ميكردند وي عقل درستي ندارد !

بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!


با اجازه محیط زیست
دریا، دریا دکل می‌کاریم
ماهی‌ها به جهنم!
کندوها پر از قیر شده‌اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته‌اند
تا پشت بام ملکه را آسفالت کنند
چه سعادتی!
داریوش به پارس می‌نازید
ما به پارس جنوبی!



رخش،گاری کشی می کند
رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد
سهراب ،ته جوب به خود پیچید
گردآفرید،از خانه زده بیرون
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد
وای...


موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند

صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم!


روحش شاد

کمبوجیه پادشاهی استراتژیست

کمبوجبه فرزند کورش بزرگ بدلیل کشته شدن ۱۲ ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با ۲۵۰ هزار سرباز ایرانی در روز ۴۲ از آغاز بهار ۵۲۵ قبل از میلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر مقداری بسیار زیادی غله وارد مصر کرد . اکنون در مصر یک نقاشی دیواری وجود دارد که کمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد. او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نکرد و بی احترامی به آنان ننمود.


بر طیق اسناد به جا مانده از آن دوران کمبوجیه بدون جنگ موفق به فتح مصر شد. در حقیقت به فرمان کمبوجیه بر روی سپر سربازان ایرانی، نقش گربه که موجودی مقدس و یکی از خدایان مصریان بود، حکاکی شد. مصریان با دیدن نقش گربه بر روی سپرها حاضر به جنگ با ایرانیان نشده و تسلیم شدند. 

وی از نخستین استراتژیستهای تاریخ جهان است که از این روش برای به زانو دراوردن دشمنان خود استفاده کرد.

سورنا سردار بزرگ پارتی

سورنا (سردار بزرگ ايراني)
سورنا (سورن پهلو) يكي از سرداران بزرگ و نامدار تاريخ در زمان اشکانیان است كه سپاه ايران را در نخستين جنگ با روميان فرماندهي كرد و روميها را كه تا آن زمان در همه جا پيروز بودند، براي اولين بار با شكستگي سخت و تاريخي روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظريف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر میبست.

وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی بهمعنی نیرومند میباشد. 1


از دیگر نامآوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی میدانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان میدهد. 2

ژول سزار (Julius)، پوميه (Pompee) و كراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند كه سرزمینهاي پهناوري را كه به تصرف دولت روم در آمده بود، بهطور مشترک اداره مي كردند. آنها در سوم اكتبر سال 56 پيش از ميلاد در نشست لوكا (Luca) تصميم حمله به ایران را گرفتند. ۳


كراسوس فرمانرواي بخش شرقی کشور روم آن زمان یعنی شام(سوريه) بود و براي گسترش دولت روم در آسيا، سوداي چيرگي برايران، دستیابی به گنجینههای ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر ميپروراند و سرانجام با حمله به ايران اين نقشه خويش را عملي ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهمکوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود. ۴

كراسوس (رییس دوره ای شورا) با سپاهي مركب از42 هزار نفر از لژيونهاي ورزيده روم كه خود فرماندهي آنان رابرعهده داشت به سوي ايران روانه شد و ارد (اشك13) پادشاه اشكاني ،سورنا سردار نامي ايران را مامور جنگ با كراسوس و دفع یورش روميها كرد.
نبرد ميان دو كشور در سال 53 پيش از ميلاد در جلگه هاي میانرودان (بينالنهرين) و در نزديكي شهر حران یا كاره (carrhae) روي داد.
در جنگ حران، سورنا با يك نقشه نظامي ماهرانه و بهياري سواران پارتي كه تيراندازان چيرهدستي بودند، توانست يك سوم سپاه روم را نابود و اسير كند. كراسوس و پسرش فابيوس Fabius (پوبلیوس) دراين جنگ كشته شدند و تنها شمار اندكي از روميها موفق به فرار گرديدند.

روش نوین جنگی سورنا، شیوه جنگوگریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان میدانند. ارتش او دربرگیرنده زرهپوشان اسبسوار، تیراندازان ورزیده، نیزهداران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیادهنظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود. ۵

افسران رومي درباره شكستشان از ايران به سناي روم چنین گزارش دادند:
سورنا فرمانده ارتش ايران در اين جنگ از تاكتيك و سلاحهاي تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ايراني با خود مشك كوچكي از آب حمل ميكرد و مانند ما دچار تشنگي نميشد. به پيادگان با مشكهايي كه بر شترها بار بود آب و مهمات مي رساندند. سربازان ايراني به نوبت با روش ویِِژهای از ميدان بیرون رفته وبه استراحت ميپرداختند. سواران ايران توانایی تير اندازي از پشت سر را دارند. ايرانيان كمانهایي تازه اختراع كردهاند كه با آنها توانستند پاي پيادگان ما را كه با سپرهاي بزرگ در برابر انها و براي محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست كرده بوديم به زمين بدوزند. ايرانيان داراي زوبينهاي دوكي شكل بودند كه با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پیدرپی پرتاب مي شد. شمشيرهاي آنان شكننده نبود. هر واحد تنها از يك نوع سلاح استفاده مي كرد و مانند ما خود را سنگين نمي كرد. سربازان ايراني تسليم نمیشدند و تا آخرين نفس بايد میجنگیدند. اين بود كه ما شكست خورده، هفت لژيون را به طور كامل از دست داده و به چهار لژيون ديگر تلفات سنگين وارد آمد. ۶

جنگ حران كه نخستين جنگ بين ايران و روم به شمار ميرود، داراي اهميت بسيار در تاريخ است زيرا روميها پس از پيروزيهاي پيدرپي براي اولين بار در جنگ شكست بزرگي خوردند و اين شكست به قدرت آنان در دنياي آنروز سايه افكند و نام ايران را بار ديگر در جهان پرآوازه كرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.

منابع:

1. ایرانویچ، دکتر بهرام فرهوشی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ سوم، ص 165
2. مجله دانشکده ادبیات، سال 12، شماره 2، بهمن سرکاراتی

۳.تاریخ ایرانیان در این روز، دکتر نوشیروان کیهانی زاده
۴. روزگاران (تاریخ ایران)، دکتر عبدالحسین زرینکوب، چاپ سوم (1380)، بخش اشکانیان
۵. ایران از آغاز تا اسلام، نوشته: ر.گریشمن، برگردان: محمد معین، بخش اشکانیان

۶. همان ۳

توجه: برنامه تابستانی

امروز پس از خواندن نظرات دانشجوبان عزیز در مورد مقاله "آریو برزن" و پی بردن به این موضوع که چنین مقالاتی برای شما جذاب است. تصمیم گرفتم در طی تابستان قسمتی از وقت خود را به معرفی سرادران و فهرمانان بزرگ ایرانی اختصاص دهم. 

هر کدام از شما دوستان نیز که مقالات معتبری در مورد این نام آوران دارید برای من ایمیل کنید تا از انها استفاده شود. این افراد می توانند از دوران های قبل از سلام یا پس از آن باشند و این موضوع اهمیت ندارد. 


منتظر ایمیل های شما هستم.

اریو برزن، مرد تنهای روزگار سخت

یکی از سرداران بزرگ تاریخ ایران در زمان هخمنشیان آریوبرزن بود که در زمان حمله اسکندر مقدونی به ایراhttp://files.tabnak.com/pics/201106/201106271739184580.jpgن از سرزمین خود با شجاعت دفاع کرد و در این راه کشته شد .عده ای او را از اجداد کرد ها يا لر ها می دانند.

اسکندر مقدونی پس از پیروزی در سومین جنگ خود با ایرانیان که به جنگ آربل Arbel یا گوگامل Gqugamele مشهور است در سال ۳۳۱ پیش از میلاد مسیح ،بابل و شوش و استخر (در استان فارس کنونی) را از آن خود ساخت و تصمیم به دست یافتن به پارسه گرفت و به سوی پایتخت ایران حرکت کرد .

اسکندر سپاه خود را به دو بخش تقسیم کرد . یکی از بخش ها به فرماندهی شخصی به نام پارمن یونوس از راه جلگه رامهرمز و بهبهان به سوی پارسه حرکت کرد و خود اسکندر نیز با سپاه سبک اسلحه از راه کوهستان (کو ه های کهگیلویه) روانه پایتخت ایران شد و در تنگه های در بند پارس (برخی آن را تک آب و گروهی آن را تنگ آری می دانند) با مقاومت ایرانیان روبرو شد.

درجنگ در بند پارس آخرین پاسداران ایران با شماری اندک به فرماندهی آریوبرزن در برابر سپاهیان پرشمار اسکندر مقدونی دلاورانه از میهن خویش دفاع کردند و بی پروا با سپاهیان اسکندر به مقابله پرداختند و بسیاری از آنان را به خاک نشاندند و سر انجام توانستند سپاه اسکندر را به عقب نشینی وادارند .

با وجود آریوبرزن و پاسدارانی که جانانه از میهن خویش دفاع می نمودند گذر سپاهیان اسکندر از این تنگه های کوهستانی غیر ممکن بود . پس اسکندر به نقشه ی جنگی ایرانیان در جنگ ترموپیل Thermopyle روی آورد و با کمک یک اسیر ایرانی آریوبرزن را دور زد و از بیراهه ها و تنگه های سخت کوهستانی خود را به پشت سربازان پارس رسانید و آنان را به محاصره گرفت. ( پس از اتمام جنگ نیز عمر آن اسیر چندان دوامی نیاورد و به دستور اسکندر به دلیل خیانت کشته شد.)

آریو برزن با ۴۰ سواره و ۵ هزار سرباز پیاده و وارد کردن تلفات سنگین به دشمن ، خط محاصره اسکندر را شکست و برای یاری به پایتخت به سوی پارسه شتافت ولی سپاهیانی که اسکندر دستور داده بود از راه جلگه به طرف پارسه بروند ،پیش از رسیدن او به شهر دست یافته بودند .

آریو برزن با وجود دست تصرف پایتخت به دست سربازان اسکندر و در حالی که سپاهیان دشمن سخت در حالی تعقیب او بودند حاضر به تسلیم نشد و آنقدر در پیکار با دشمن پافشاری کرد که همه ی یارانش از پای افتادند و جنگ وقتی به پایان رسید که آخرین سرباز پارسی زير فرمان آریوبرزن به خاک افتاده بود.

در کتاب اتیلا نوشتهٔ لویزدول آمده که در آخرین نبرد اسکندر که از شجاعت آریوبرزن خوشش آمده بود به او پیشنهاد داده بودکه تسلیم شود تا مجبور به کشتن او نشود ولی آریوبرزن گفته بود:"شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد."

اسکندر نیز در جواب او گفته بود:"شاه تو فرار کرده .تو نیز تسلیم شو تا به پاس شجاعتت تو را فرمانروای ایران کنم."

ولی آریو برزن در پاسخ گفته بود :"پس حالا که شاهنشاه رفته من نیز در این مکان می مانم و آنقدر مبارزه میکنم تا بمیرم" و اسکندر که پایداری او را دیده بود دستور داد تا او را از راه دور و با نیزه و تیر بزنند.

آنها آنقدر با تیر و نیزه او را زدند که یک نقطهٔ سالم در بدن او باقی نماند.پس از مرگ او را درهمان محل به خاک سپردند و روی قبر او نوشتند "به یاد لئونیداس”*.

در این جنگ یوتاب (به معنی درخشنده و بی مانند) خواهر آریو برزن که فرماندهی بخشی از سپاه را بر عهده گرفته بود ،در کوه ها راه را بر سپاه اسکندر بست .یوتاب و برادرش آنچنان جنگیدند تا هر دو کشته شدند و نامی درخشان از خود بر جای گذاشتند .

* لئونیداس کسی بود که در زمان حمله خشایارشا به یونان در جنگ ترموپیل مانند آریو برزن پایداری کرده بود و سرنوشتی همانند آریو برزن داشت اما بر خلاف آریو برزن که جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست ، یونانیان در محل بر زمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته اند و واپسین سخنانش را بر سنگ حک کرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد.

سوالاتی که با خواندن این مطالب به ذهنم خطور می کند:
واقعا چرا با وجود چنین اسطوره های ایرانی درصدد وارد کردن قهرمانان غیر ایرانی به دلهای جوانان هستیم؟! آیا چیزی جز از خودبی گانگی به همراه دارد؟ احساس کمیود و این باور که نمونه های ایرانی وجود ندارد؟
چند درصد کودکان ما قهرمانان غیر ایرانی (چه واقعی و چه خیالی) را می شناسند درحالیکه به کلی با چنین نام آوران ایرانی بی گانه هستند؟ آبا کوتاهی از سیستم آمورشی ما نیست؟ ایا معرفی این افراد حس میهمن پرستی و غرور را برای جوانان به همراه ندارد؟

انتخاب بزرگترین شیمیدان زمین

اطلاع رسانی مهم:

قرار است در  چهل و سومین کنگره جهانی شیمی، بزرگترین شیمیدان جهان که با رای مردم انتخاب شده است، معرفی شود.

در لیست نام دانشمندانی که می شود به انها رای داد، خوشبختانه نام جابر بن  حیان شیمیدان بزرگ ایرانی نیز هست. لطفا به لینک ریر رفته و به وی رای دهید. هرچند تعداد ما کم است اما شاید به علت مسلمان بودن این دانشمند، مسلمانان جهان به وی رای دهند پس امید خود را از دست ندهید و در اعلام این موضوع به دوستانتان تلاش کنید


لینک مورد نظر را در ادرس بار کپی کنید:

http://www.elsevier.com/wps/find/P04.cws_home/greatest_chemist

پس از باز شدن صفحه نام جابر ابن حیان "Jabir Ibn Hayyan" را انتخاب کرده و گزبنه " submit" را فشار دهید

خودکشی

خودکشی
پریدم پایین فهمیدم...

زوج خوشبخت طبقه 10 رو دیدم که باهم زد و خورد می کردن.

"پیتر" محکم و قوی رو توی طبقه 9 دیدم که داره گریه می کنه.

طبقه 7، "دن" قرصای روزانه ضدافسردگیش رو می خوره.

طبقه 6، "هنگ" بیکار هنوز هفت تا روزنامه در روز می خره تا یه کار پیدا کنه.

طبقه 4 "رز" دوباره داره با دوست پسرش دعوا میکنه.

طبقه 2، "لیلی" هنوز به عکس شوهرش که از شش ماه پیش گم شده خیره میشه.
قبل از اینکه از ساختمون بپرم فکر می کردم بدشانس ترین آدمم.

الان فهمیدم هرکسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره، آدمایی که دیدم الان دارن به من نگاه می کنن .فکر کنم الان که من رو می بینن، احساس می کنن وضعشون اونقدرا هم بد نیست.

منبع:عصر ایران

بی بی خانم، زنی که باید او را ارجح نهیم

نخستين‌يار در سال 1324 هجري قمري، مدرسه‌اي به‌نام «دوشيزگان» توسط «بي‌بي خانم وزيراُف» براي دختران گشايش يافت. اما اقدام جسورانه‌ي او با مخالفت بسياري روبه‌رو گشت، بطوري‌که پاره‌اي از مخالفان تصميم به ويران‌کردن مدرسه گرفتند.

«بي‌بي خانم» در اثر فشار مخالفان به وزارت معارف شکايت برد، اما در جواب وي گفتند که صلاح بر اين است که مدرسه تعطيل شود. ايستادگي و مقاومت سودي نداشت و بالاخره مدرسه تعطيل گرديد. پس از به توپ‌بستن مجلس شوراي ملي، «بي‌بي خانم» پيش «صنيع‌الدوله» وزير معارف رفت. اين‌بار تقاضاي وي پذيرفته شد مشروط بر اين که مدرسه فقط به دختران 4 تا 6 سال اختصاص داشته باشد و کلمه‌ي «دوشيزه» نيز از تابلوي مدرسه حذف گردد.

در تاريخ روشنگري زنان، جايگاه  و نقش اولين مدارس از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. اگر چه اين آموزش در آغاز کار در اختيار خانواده‌هاي مرفه آن روزگار بود اما باتلاش و مبارزه‌ي زنان، اين پديده گسترش يافت و موضوع آموزش و پرورش، سطح وسيع‌تري از دختران و زنان را در برگرفت. بايد گفت که همان اندک فضاي آموزشي و نقش آگاهي‌دهنده‌ي آن در آن زمان، تأثير به سزايي در شکل‌گيري اعتراضات حق‌طلبانه‌ي زنان داشت.

درست در زماني که سواد آموزي زن، گناه بزرگي شمرده‌مي‌شد و مدارس دخترانه، مخالف شرع اسلام به نمايش در مي‌آمد و بانگ «واي به حال مملکتي که در آن مدرسه‌ي دخترانه تأسيس شود» در همه‌جا طنين‌افکن بود، زني روشنفکر و مبارز با نام «بي‌بي‌خانم استرآبادي» دست به تأسيس اولين مدرسه‌ي دخترانه به سبک نوين زد و نام آن را مدرسه‌ي «دوشيزگان» گذاشت.

اين مدرسه و نام آن، خواه ناخواه جنجال بر‌انگيزبود. زيرا به باور چنين افرادي که وجود مدرسه‌ي دخترانه را گناه بزرگي مي‌شمردند، واژه‌ي «دوشيزه» براي گذاشتن بر سر در چنين مدرسه‌اي، شهوت‌انگيز تلقي مي‌شد. باورمندان به چنين طرز تفکري، در اعلاميه‌اي نوشتند که اين دبستان دوشيزگان، مال زنى است كه افراد فاسد در منزلش تار مي‌زنند و خانه‌اش، محل اجتماع هنرمندان است. به همين دليل مدرسه‌ي مورد نظر پس از يک ماه بسته شد.

«بي‌بي خانم استرآبادي» در سال 1274 ه.ق به دنيا آمد. پدر او «محمدباقرخان استرآبادي» از بزرگان گرگان و مادرش «خديجه خانم» معروف به «ملاباجي» از معدود زنان باسواد آن دوره بود. خديجه خانم در واقع، يکي از نديمه‌هاي (شکوه السلطنه) از زنان «ناصرالدين شاه» به حساب مي‌آمد که کار تدريس کودکان دربار ناصري را نيز به عهده داشت.

خديجه خانم بيست و دو ساله بود که با «موسى‌خان وزيرى» از صاحب منصبان بريگاد قزاق ازدواج کرد.حاصل اين ازدواج هفت فرزند بود که معروفترين آنها «کلنل علينقي وزيري» موسيقيدان و پايه‌گذار هنرستان موسيقي و ارکستر ملي است  و نيز «حسن وزيري» که در هنر نقاشي از شهرتي برخوردار است.

بي‌بي خانم» در دوران نوجواني و جواني، ضمن بهره‌مند شدن از درس‌هاي مادر ، در مقايسه با ديگر زنانِ در بندِ حرم شاهي، از اين امتياز بزرگ برخوردار بود که بتواند هم دنياي درون حرمسرا را تجربه کند و هم دنياي بيرون آن را. او توانست با مشاهده‌ي وضعيت زنان چه در متن جامعه و چه در فضاي بسته‌ي حرمسرا، شاهد اين مسئله باشد که هر دو گروه، در اسارت دنياي تنگ نظري و سودجويي نظام مردسالار هستند.

در آن دوره، زنان همچون بردگان، از هيچ‌گونه حقي خوردار نبودند. حتي دختران خانواده‌هاي فقير، خريد و فروش مي‌شدند. نگاه آنان به زن همچون موجودي نادان، ضعيف، خطاکار و دسيسه‌گر بود. در چنين فضاي سنگين فکري و تسلط مطلق انديشه‌هاي زن‌ستيز بود که «بي‌بي خانم» با شهامتي بي‌نظير، به تنهايي پا به ميدان نبرد با يکي از کهن‌ترين شکل‌هاي ستمگري گذاشت.

در سال 1312 هجري قمري، در تهران مقاله‌اي بدون امضا و توهين آميز  به نام «تأديب‌النسوان»درباره معايب زنان و چگونگي تربيت آنها منتشر مي‌شود. «بي‌بي خانم» که در حقيقت اولين زن روزنامه‌نگار ايراني نيز هست، در دفاع از زنان و حقوق آنها با جسارتي شگفت انگيز، کتاب «معايب‌الرجال» را در سال 1313 هجري قمري يعني يازده سال پيش از امضاي فرمان مشروطيت مي‌نويسد.

شهرت اصلي او به اين دليل نيست که توانسته‌است در روزنامه‌هاي «حبل‌المتين»، «تمدن» و نشريه‌ي «مجلس» به دفاع از تحصيل دوشيزگان، مقالات مختلفي بنويسد و با علماي اعلام که عمل او را در دفاع از زنان، کفر مي‌خواندند، مجادله کند. شهرت «بي‌بي خانم» بيش از همه‌ي اينها، در نوشتن همان کتاب «معايب‌الرجال» است که مقابله‌اي است با کتاب «تاديب‌النسوان».

رساله‌ي «بي‌بي خانم» از نظر افکار اجتماعي و سياسي بسيار با ارزش است بويژه اگر به زمانه و موقعيتي که او در آن زمان مي‌زيست توجه داشته باشيم.

از «بي‌بي خانم استرآبادي» آثار زيادي باقي نمانده است. اما جا دارد که ما در کاوش هاي خود در بستر تاريخ، بتوانيم چهره هايي از اين دست را از تاريکي و گمنامي درآوريم و نقش آنان را در بافت اجتماعي موجود زمانشان، دور از هرگونه اغراق به تماشا بگذاريم