ندیدن حقایق پیش رو

مردی با دوچرخه به خط مرزی می رسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی می پرسد : « در کیسه ها چه داری». او می گوید « شن» . مامور او را از دوچرخه پیاده می کند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت می کند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمی یابد. بنابراین به او اجازه عبور می دهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا می شود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این موضوع به مدت سه سال هر هفته یک بار تکرار می شود و پس از آن مرد دیگر در مرز دیده نمی شود. یک روز آن مامور در شهر او را می بیند و پس از سلام و احوال پرسی ، به او می گوید : من هنوز هم به تو مشکوکم و می دانم که در کار قاچاق بودی ، راستش را بگو چه چیزی را از مرز رد می کردی؟ قاچاقچی می گوید : دوچرخه

رتبه بندی 500 دانشگاه اول جهان در سال گذشته بر اساس معیار شانگهای

رتبه بندی 500 دانشگاه اول جهان

توجه:

یا سلام

به علت انجام عمل جراحی تا مدتی توانایی به روز رسانی وبلاگ را ندارم. تنها می توانم نظرات و سخنان دانشجویان را تایید کنم. پاسخ به سوالات و درخواستهای دانشجویان پس از بهبودی ارائه خواهد شد.